X
تبلیغات
نیلوفر آبی

























نیلوفر آبی

شاید برای تازه شدن دیر نیست...

دختران شهر 

                 به روستا فکر می کنند،

دختران روستا 

                  در آرزوی شهر می میرند..

مردان کوچک 

                   به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند،

مردان بزرگ 

                 در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند..


کدام پل در کجای جهان شکسته است 

که هیچکس به خانه اش نمی رسد!


نوشته شده در سیزدهم اسفند 1392ساعت 21:52 توسط جامانده’مسلخ عشق..| |

(حس می‌کنم که وقت گذشته است
حس می‌کنم که لحظه سهم من از برگ‌های تاریخ است)

حس می‌کنم که میز فاصله کاذبی است

میان گیسوان من و دست‌های این غریبه غمگین

حرفی بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می‌بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می‌خواهد؟
حرفی به من بزن

من در پناه پنجره‌ام

با آفتاب رابطه دارم

_____________

«پنجره» فروغ فرخزاد

نوشته شده در ششم دی 1392ساعت 18:38 توسط جامانده’مسلخ عشق..| |

  کلید میندازم توی قفل و در را باز میکنم. وارد اتاق که می شوم از دور تصویر کودکی را می بینم که عینک آفتابی بزرگی به چشمانش زده و طوری می خندد که دندان های تازه درآمده اش جلوه میکند. آشناست برایم این عکس.. نزدیکتر که می شوم کودکی خودم را می بینم. از خنده ی کودکانه اش ناخوداگاه خنده ام می گیرد. یک آن می روم و می آیم..   کنار در ایستاده و با لبخند زیرکانه ای نگاهم می کند. می گویم: دوباره در عکس های قدیمی سرک کشیدی؟   می خندد و چیزی نمی گوید.

  ترافیک خیابان سنگین است. ماشین ها به کندی حرکت می کنند. تصمیم می گیریم ماشین را همین حوالی پارک کنیم و باقی راه را پیاده برویم. بهتر شد اینطور، مدتی بود  پیاده روی شبانه در پیاده روهای پهن خیابان پر درخت که این روزها پر است از برگهای پاییزی را فراموش کرده بودم.. 

  وارد سالن شدیم و از روی خط نور آبی رنگ، پله ها را یکی یکی پایین رفتیم،و این بار "تنهای تنهای تنها" را با هم به تماشا نشستیم.

  وارد کافه قنادی می شویم. از پله ها بالا می رویم و کنار یکی از میزها می نشینیم. یک موس شکلاتی بزرگ با نوشیدنی گرم سفارش می دهی. و امشب به بهانه ی تو باهم بودنمان را جشن می گیریم. از کافه که بیرون میرویم پشت سرمان چراغ های کافه خاموش شده است.

  ساعاتی از شب گذشته.. خیابان ها آرامتر شده اند. به خانه می رسیم. وارد اتاق می شوم. پالتویم را درمیاورم و روی راک می نشینم. دوباره به عکس کودکی که می خندد خیره می مانم.. لبخند میزنم ناخوداگاه.


نوشته شده در نهم آذر 1392ساعت 0:54 توسط جامانده’مسلخ عشق..| |


آخرين مطالب
»
» هم سایه ی آفتاب
» تنها اما باهم..
» هوای دیروز
» همسفر نیمه راه
» فصل دره ي گل زرد
» ببار اي بارون ببار ...
» سايه اي در شب
» حس خوب، انسانهاي خوب
» غافلگيري

Design By : TopBloger.com