{ .
.

 

  باید عادت کرد به نبودنت..  باید عادت کرد وقتی اسمت به زبان می آید کمی مکث کرد تا ذهن باور کند رفتنت را، برای همیشه..  سخت است، باور کن سخت است عزیز.. سخت است برای مادری که هرچقدر آب به او میدهند آتش دلش خاموش نمی شود و پدری که سرش داغ تر از آفتاب تابستان است و به خاک خیره مانده، خاکی که ساعتی دیگر فرزندش را در آغوش میگیرد، خاکی که میگویند سرد است و محبت را میبرد، راستی چرا..

  درد فرزند را نمی دانم چون هنوز مادر نشده ام اما درد مادر و پدر را میدانم که ذره ای طاقت رنجشان را ندارم. میدانم تو هم نداشتی، برای همین زود رفتی تا بیش از این دردت را نبینند و رنجشان را نبینی.  وقتی امید تازه ای را در وجودت احساس کردی گفته بودی می خواهی بماند حتی اگر باعث نبودنت شود. میدانم می خواستی لذت مادر شدن را بچشی اما بدون مادر شدن هم بهشت انتظار وجود نازنینت را می کشید.. حالا فرزندت در بهشتی که زیر پای توست به استقبالت آمده.

  اینجا خاک بوی غربت می دهد. بین قطعه ها گم شده ام انگار. میان قبرها می روم و دلم به خورشید وسط آسمان خوش است. به گمانم امروز داغ ترین ظهر تابستان را داشته باشد..

  اینجا ساختمان ها با طبقاتشان زیر زمین است. بالای یکی از این ساختمان های زیرزمینی ایستاده ام و به پایین ترین طبقه نگاه میکنم. می خواهم پایین بروم و دراز بکشم رو به آسمان و به کرده ها و نکرده هایم فکر کنم..

  کسی اسم تو را صدا زد. آن روبرو جمعی قدم به قدم پشت سرت می آیند. لحظه ای خودم را می بینم، خود بیست و هفت ساله ام را به جای تو..

 

نوشته شده در بیست و یکم تیر 1393ساعت 12:0 توسط جامانده’مسلخ عشق..|


آخرين مطالب
» به کجا می رویم..
» خانه دوست کجاست
» هم سایه ی آفتاب
» تنها اما باهم..
» هوای دیروز
» همسفر نیمه راه
» فصل دره ي گل زرد
» ببار اي بارون ببار ...
» سايه اي در شب
» حس خوب، انسانهاي خوب

Design By : Pichak