تبليغاتX
نیلوفر آبی
با موسیقی دلتون بخونید..

تازه از سفر اومده بود،این بار بی خبر.. گفت میخواستم برای تعطیلات بیام-بعد از امتحانا- ولی الان اومدم با همه ی کتابام،یه باره شد..   گفت: خوبی،چه خبر؟  گفتم: هیچی.. سلامتی. خبری که با دنیای اون آشنایی داشته باشه نداشتم،احساس می کردم خیلی وقته دنیاهامون باهم فاصله گرفتن،اون دنیای منو نمی شناسه،منم دنیای اونو،شاید فقط از دور. رفته بودم که دیدارها تازه بشه،که چهره هامون هنوز تو ذهن همدیگه نو بمونه،که خاطراتمون از یاد نره ،که فراموش نشیم..  موقع برگشتن،از کوچه که رد میشدم یاد اون روزها افتادم،ده-پونزده سال پیش،شایدم بیشتر..روزایی که از سر خیابون تا خونشون این سربالایی رو تندتند با ذوق و شوق می رفتیم تا زودتر برسیم..  به شاخه های بالای سرم نگاه کردم،اونا میفهمیدن من چی میگم،تصمیم گرفتم مقداری از مسیرو از توی پارک پیاده برم،از خیابون که رد شدم رفتم توی پیاده روی پارک،خیلی عوض شده بود،خیلی چیزا عوض شده بود،سنگفرش پیاده رو،نرده های پارک،صندلی،گلها،آدما... به اطرافم نگاه می کردم،خاطرات کمرنگ و پررنگ میشدن،یه گوشه ایستادم،برای چند لحظه چشمامو بستم،اون روزا مثل دورتند فیلم از جلوی چشمام رد میشد،چشمامو باز کردم،محو شد،به ساعتم نگاه کردم داشت دیر میشد باید زودتر می رفتم،سرعتمو تندتر کردم ،از پله ها،سربالاییهاو سرپایینیها گذشتم،از پارک بیرون اومدم،نگام به مسجد کنار پارک افتاد،برگشتم از خیابون رد شدم که عبور خاطرات وقتمو نگیره،دیر شده بود هوا کم کم داشت تاریک میشد.. بموقع به اتوبوسها رسیدم،توی راه نگام به خیابونا بود،به ماشینا،آدما..تو گذشته سیر میکردم،شاید یه نوع حس نوستالوژی

**

..گوشی رو برداشتم،گفت:امشب جایی نمیخوای بری؟میای سینما؟ گفتم:بریم. گفت:درباره ی الی رو که دیدی،منم بعدا میبینم،امشب چه فیلمی بریم؟  گفتم:خاک آشنا   گفت:یه سانسش قبل از افطاره یه سانسشم بلافاصله بعد از افطار،نمی رسیم ،دل خون ده و بیسته،بریم؟  ،با اینکه زیاد مایل نبودم گفتم:باشه.

گوشیم زنگ خورد.. گفت:من تو کافی شاپ سینمام..  از پله برقی که میرفتم بالا دیدمش،پشت یکی از میزا نشسته بود و کتاب می خوند  ،رفتم کنار میز،گفتم:سلام   بلند شد وگفت:سلام کتابشو بست گفت:چیزی میخوری؟  گفتم:نه،میل ندارم  گفت:آبمیوه؟  گفتم:نه،ممنون.

..گفتم:چند دقیقه تاشروع فیلم مونده؟  گفت:ده دقیقه ای مونده،بریم طبقه ی آخر،از اونجا شهر پیداست..   رسیدیم آخرین طبقه،از پشت شیشه یه شهر نورانی توی شب پیدا بود. از بالا پایینو نگاه کردم،از این بالا همه چیز چقدر کوچیک به نظر می رسید. همه ی فکرای اون روز دوباره اومد توی ذهنم،و آوازی که توی سالن میخوند.. دلتنگم.. گفتم:زندگی نگه دار،پیاده میشم.. کی میری؟  تو چشمام نگاه کرد و گفت:شنبه ی آینده   گفتم: تا نوروز.. گفت:عکس پله برقی رو ببین تو شیشه افتاده،از پشتش شهر پیداست،انگار پله هایی به آسمون..      اینو شاید هردوتامون یه جور می دیدیم.

+ نوشته شده در چهارم شهریور 1388ساعت 18:18 توسط جامانده’مسلخ عشق.. |

...

مُردم درین فراق و درآن پرده راه نیست

یا هست و پرده دار نشانم نمیدهد

زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین

کانجا مجال باد وزانم نمیدهد

چندانکه برکنار چو پرگار می شدم

دوران چو نقطه ره بمیانم نمیدهد

شکّر به صبر دست دهد عاقبت ولی

بدعهدی زمانه زمانم نمیدهد

گفتم روم بخواب و ببینم جمال دوست..

 

+ نوشته شده در شانزدهم مرداد 1388ساعت 13:4 توسط جامانده’مسلخ عشق.. |

... بعد از حدود سه ماه و نیم ، سلام

این مدت کمی مشغول بودم ،این مشغولیت ادامه داره و ممکنه بیشترم بشه،به همین دلیل فرصت به روز کردن بلاگ کمتر پیش میاد.از همه ی کسانی که به صورت خصوصی یا آزاد تو این مدت به من لطف داشتن ممنونم.

ای بهار جان و ای جان بهار

زابر رحمت جان مارا تازه دار

تاب قهری  بر هوای دل  بزن

   آب لطفی  بر زمین دل  ببار  

+ نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1388ساعت 17:56 توسط جامانده’مسلخ عشق.. |

 

بهار ، همه چیزش با تابستان ، با زمستان ، و با پاییز فرق دارد. حق است که بهار را یک آغاز پر شکوه بدانیم ، نه تنها به دلیل رویشی خیره کننده : امروز ، بوته ی سبز روشن ، فردا غرق صورتی گل محمدی٬ امروز ، یاس بسته ی خاموش ، فردا سیلاب نوازنده ی عطر. نه فقط به دلیل این رویش خیره کننده ، بل به علت حسی از خواستن ، طلبیدن ، عاشق شدن ، بالا پریدن ، فریاد کشیدن ، خندیدن ــ برادرت شادمانه می خندد و از ته دل فریاد می کشد ــ شکوفه کردن ، باز شدن روح...

بهار ، بیش از آنکه حادثه یی در طبیعت باشد ، حادثه یی ست در قلب آدمی.

و پیش از آنکه در طبیعت ، محسوس باشد ، در حسی انسانی وقوع می یابد.

این ، در بهاران گل نیست که باز می شود ، گره های روح انسان است.

+ نوشته شده در هشتم فروردین 1388ساعت 14:45 توسط جامانده’مسلخ عشق.. |

 

..اونروز وقتی سردبیر نشریه منو به حزب خاصی* نسبت داد، بعد از مدتها یاد روزهای باهم بودن و برای هم بودن افتادم..  یاد اونروزها که پر از شور و شوق بودیم، اونروزها که هرروز از اول صبح از خونه بیرون می زدیم و تا شب مشغول فعالیتهای ستاد و... بودیم، اونروزها که از پله های ستاد بالا و پایین می رفتیم، روزهایی که می خوندیم،گوش می دادیم،می نوشتیم،عکس میگرفتیم.. گفتم عکس.. دوربینمونو یادت میاد؟!  ..چقدر اونروز دویدیم.. از ورزشگاه تا ستاد.. وقتی رسیدیم دیگه نفس نداشتیم، بچه های دیگه هم..  یادت هست؟!   اونروزها که تو بودی، من بودم، بچه ها بودن ، و  او بود..  او که...  نمی خوام از سیاست و حزب و این چیزها حرف بزنم ..  پس نمی زنم.  دوست دارم یه بار دیگه اون روزها رو تجربه کنم، البته فقط روزهای خوش اون وقتها رو...

ـــ نمی دونم چرا نوشتم.. اصلا چرا اینجا نوشتم..  شاید به یاد اونروزها و خاطرات گذشته، یا نزدیک شدن به انتخابات یا اینکه..

راستی شما که انقدر راحت کسی رو به حزب و گروهی نسبت می دید! اون روزها .. کجا بودید؟!

 


*به دلیل اینکه این وبلاگ جنبه  سیاسی ندارد،از نوشتن نام گروههاوتشکلهای مختلف خودداری شده است.

+ نوشته شده در بیست و دوم آذر 1387ساعت 0:53 توسط جامانده’مسلخ عشق.. |

«انسان بیش از زندگیست،آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد.»

                                                                                                 دکتر علی شریعتی

ما انسانیم! ...

روزی به این دنیا آمده ایم ،

و روزی به ناچار! باید برگردیم

تولد و مرگ

فاصله ی این دو ، زندگی است

کاش به معنای واقع کلمه زندگی کنیم..


دلم برای تو تنگ است،تو که زمانیست فرسنگها از من دوری..

نمیدانم دلم به کدام بهانه مدتی ست هوای تو را دارد...

+ نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1387ساعت 14:16 توسط جامانده’مسلخ عشق.. |

يك ترانه ي كهن اين گونه آغاز مي شود:"فقط خداوند و خود من آنچه را كه در قلبم مي گذرد ، مي دانيم."

دوست دارم سينه ام را بشكافم،قلبم را از آن بيرون بكشم و در دستانم بگيرم تا همه بتوانند آن را ببينند. زيرا انساني كه خود را براي خويشتن آشكار مي كند ،آرزويي شگرف تر از آن ندارد كه ديگران دركش كنند. همه ي ما اشتياق ديدن نوري را داريم كه پشت در است ،دوست داريم اين نور به ميان اتاق ،به پيش روي همه بيايد.

.. هيچ كس نمي تواند به تنهايي از زيبايي اي كه درك مي كند،لذت ببرد.

+ نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:48 توسط جامانده’مسلخ عشق.. |