نیلوفر آبی
شاید برای تازه شدن دیر نیست...
کویرم آنقدر کویرم که دریا در نگاهم تبخیر می شود آفتابی تفدیده در سینه ام نفس می کشد و اشتیاقی به وسعت دیدار مسافرم آنقدر مسافرم که تمام جاده های دنیا، در زیر لحن قدمهایم سکوت می کنند کوله بارم پر از شعرهای توست نگاه عاشقت را برمی دارم و برای تو صدای گرمم را جا می گذارم دعایت را بدرقه راهم کن حلالم کن ای صمیمی ای قدیمی ترین حادثه خوب ، در دوردست آشنا کویرم به ملاقات اقیانوس می روم تا آنسوی پرچین سیراب شدن از عشق برایت «باران» هدیه می آورم ، با ابرهایی از جنس خدا بعد از این می توانی از من بپرسی خانه دوست کجاست ... ای صمیمی ای قدیمی حلالم کن. ــــــــــــــــــــــــــــــ از: سعيد پورمحمودي از جایت بلند می شوی و می روی طرف آشپزخانه که چای بریزی. بلند می شوم و می گویم: من می ریزم. اشاره میکنی بنشینم، می گویی چای ریختن را دوست دارم.. نگاهت می کنم .. ادامه میدهی.. اما فقط برای تو و خودم. خنده مان می گیرد، می خندیم. فنجان ها را کنار میزنی و دو تا استکان بر میداری. می دانم چای را در استکان دوست داری، می گویی مزه ی چای به عطر و رنگش است. یک چای آلبالویی رنگ برای خودت و یک چای عسلی برای من ریخته ای. طعم چای هایی که تو می ریزی با همه ی چای های دنیا فرق میکند برایم.. خیلی وقت است اما برایم چای نریخته ای، آخرین باری که برایمان چای ریختی یادت هست؟! چای میخوریم. نم باران به شیشه می خورد. حال و هوای قدم زدن به سرمان می زند.. پیاده روها برایمان سایبانی از درختان ساخته اند. به سمفونی برگ ها گوش می دهیم.. نفس عمیق می کشیم. چند قدم عقب می مانی.. برمیگردم، می بینم از درختچه ی کوچک کنار پیاده رو چیزی می چینی.. نزدیک می آیی و مُشتت را باز میکنی.. چند سیب سبز کوچک در دستت است. می گویم: هنوز نرسیده اند. می گویی: نرسیده اش هم عطر و طعم خوبی دارد.. یکی بر میدارم و بو میکنم.. عطرش مستم میکند.. سیب ها را به آب میزنیم و مزه مزه میکنیم.. ترش و خوش طعم اند.. می پرسی: چطور بود؟ سرم را به نشان تأیید تکان می دهم و می گویم: خوب.. تجربه ی همه چیز با تو خوب است.. لبخند میزنی.. سرم را رو به آسمان بلند میکنم و نفس میکشم نم باران را.. عطر خدا می آید.. چشمام داشت سیاهی می رفت.. دستم رو روی پیشونیم گرفتم و چشمام رو بستم. چراغها خاموش و روشن شد و قطار ایستاد، و دوباره راه افتاد. ــ برای سفره های افطارتون ظرف نمیخواین؟ برای شله زرد، حلوا، آش.. صدای دخترک تو هیاهوی صداها پیچیده بود. ــ یه بسته به من بده. زن یه پنج هزاری از توی کیفش درآورد و گفت:بیا. دختر بقیه ی پول رو گذاشت روی ظرف و بهش داد. میخواست بره که زن دوباره صداش کرد و از توی کیسه ی خریدش یه کیک درآورد و بهش داد. دختر گفت: روزه ام. ــ خوب برای افطارت نگه دار. دخترک نگاهی به کیسه ی خرید کرد و کیک رو گرفت و رفت. نگاهم افتاد به کیسه ی خرید، همه چیز توش پیدا می شد. از تنقلات تا نون و گوشت و .. برای یه سفره ی افطاری رنگین، نه.. چندتا سفره ی رنگین هم می شد با اینها ترتیب داد. ــ صدا: ایستگاه هفت تیر.. در که باز شد دخترک پرید بیرون. منم پشت سرش پیاده شدم. رفت روی صندلی نشست. کیفش رو گذاشت توی بغلش. اسکناسها رو از جیباش درآورد و یکی یکی شمرد.. توی تاکسی که نشسته بودم چشمم به یه سالن غذاخوری افتاد، و آدمهایی که با شکم سیر یکی یکی از اونجا بیرون می اومدن و سوار ماشیناشون میشدن. یکی از اونها دستش رو روی شکم بزرگش گرفته بود و با دست دیگه ش خلال رو لابلای دندوناش می کشید. .. هنوز تو فکر دخترک توی مترو بودم و به سفره ی افطارش فکر می کردم. یاد بازیهای بچگی افتادم. اونروزها که تو عالم بچگی و بازی، سفره ی افطار می چیدیم. یادمه رفتم به مامان گفتم : یه کم شله زرد، یه کم سبزی، یه کم آش، یه کم.. مامان گفت: اینا رو برای چی میخوای؟ گفتم : میخوام بذارم سر سفره ی افطارمون. آخه دوستامو افطاری دعوت کردم. گفت: اینایی که گفتی که هنوز آماده نشده. با ناراحتی گفتم: پس من چیکار کنم؟ سفره م خالیه.. مامان لبخندی بهم زد، دستمو گرفت و اومدیم توی اتاق پیش بچه ها. مداد رنگی ها رو برداشت و روی کاغذ همه ی اونایی که میخواستیم رو کشید. با مداد زرد شله زرد کشید و با مداد قهوه ای یه کمی دارچین روش ریخت و توی ظرفمون گذاشت! با مداد سبز، سبزی کشید و با مداد قرمز چندتا دونه ترب توش گذاشت. کمی آش کشید و کشک و نعناع داغ هم روش ریخت.. ما به دستای مامان نگاه می کردیم و خوشحال بودیم از اینکه همه چی تو سفره ی افطارمون هست. بعد هم نشستیم سر سفره ی کوچیکمون و می خندیدیم و انگار واقعا می خوردیم! یادش بخیر.. دیگه نزدیکای خونه بودم. داشتم به این فکر میکردم که الان اگر توی سفره هامون همه چی نیست، اما کاش مثل اونوقتها خنده هامون بود. خنده های واقعی، مثل خنده های از ته دل بچه ها. حالا بعضی وقتها خنده هامونم مصنوعی میشه. کاش میشد به مامان بگم دوباره مدادرنگی ها رو برداره و مثل غذاهای سفره ی افطار بچگی ، این بار خنده ها رو روی صورت آدمها پررنگ بکشه، خنده های از ته دل... .. پنجره ی اتوبوس را کمی بیشتر باز می کنم. باد گرمی به صورتم می خورد. سرم را به عقب تکیه می دهم، و چشمهایم از خستگی بسته می شوند. این روزها، هر روز بیشتر پی می برم به اینکه دنیای بدون اعداد چقدر می تواند لذت بخش باشد! این روزها که تقریبا یک ـ سوم روزم را با اعداد سر و کار دارم.. و تو که می شناسی من را، خوب می دانی این اعداد و ارقام و حسابها چقدر برایم خسته کننده است. اصلا وقتی نیستی همه چیز انگار خسته کننده است بی تو ... نیستی تا خستگیهای روزم را.. که نه، آنها را برای خودم می گذارم.. نیستی که هرچه جز خستگی دارم از روز برای تو بیاورم، برای با هم بودنمان ... برای وقتهایی که به هم می رسیم و می پرسی چه خبر؟! و من بعد از سلامتی از اینها بگویم برایت. که دوباره نگویی چرا همیشه سکوت می کنم.. خُب آخر من همین با تو بودن برایم کافی است حتی اگر هر دو سکوت کنیم و فقط نگاه هایمان هم را دنبال کنند. من در همین نگاه های تو می توانم همه ی دنیا را ببینم و بشنوم.. می توانم دنیا را بزرگ ببینم با تو، یا کوچکِ کوچک بی تو ... گاهی، حتی وقتی فقط تو حرف می زنی و من گوش می کنم را بیشتر دوست دارم. آن وقتها که از همه جا و همه کس می گویی برایم، می خندی، با آب و تاب تعریف می کنی اتفاقات روزانه را و من .. انگار غرق دنیای تو می شوم آن زمان. و چه لذتی دارد وقتی دنیاهایمان یکی می شود.. وقتی من و تو یکی می شویم.. با هم جمع شویم یا ضرب یا تقسیم .. فرقی نمی کند، همیشه من و تو حاصلمان یک است! تو همچنان می گویی و من سراپا گوشم.. گوشی ام زنگ می خورد. چشمهایم را باز می کنم، صدایت هنوز هست، تصویرت اما نه ... گوشی را بر می دارم.. قطع شده است. چشمهایم را دوباره می بندم.. صدایت هست، تصویرت هم ... ... دستش را روی شانه ام می گذارد. حمایتش را دوباره حس می کنم، بیشتر از همیشه، نه اینکه گاه به گاه باشد، نه. حمایتش همیشگی است اما من.. گاهی آنقدر گیج و سردر گمم که نمی بینم او را. مثل همیشه صبور است و مهربان. با لبخندش آرام می شوم. به درد دلهایم گوش می دهد وقتی از همه جا و همه کس می گویم برایش.. کمی سبک که شدم، در آغوش می گیردم.. بوسه ای بر پیشانیم می زند و دست نوازشگرش انگار آرامبخشی است که در هیچ داروخانه ای یافت نمی شود.. آرام شده ام اما هنوز قلبم تند می زند.. دستش را روی قلبم می گذارد. تنگ شیشه ای قلبم را برمیدارد. چقدر کدر شده، ماهی قرمزش هم بی حال شده و نای نفس کشیدن ندارد. از خجالت سرم را پایین می اندازم.. تنگم را در دستش گرفته ودر آن می دمد. برق می افتد و روشن می شود مثل روز اولش. ماهی قرمزش هم سرحال شده اینطرف و آنطرف می رود. تنگ شیشه ای قلبم را دوباره سر جایش می گذارد.. نگاهم می کند و لبخند می زند. و من مثل کودکی که تشنه ی لبخند و آغوش پدر باشد، خودم را در آغوشش می اندازم و می خندم.. آسمان از این همه عشق و محبت به وجد می آید و دانه دانه دُرّ و الماس می ریزد.. باران می بارد از نو نفس می کشم.. از پله های مترو پایین رفتم. توی ایستگاه نشسته بودم که مریم رو دیدم، دختری ساده و دوست داشتنی. نمیدونم چی شد که از کتاب حرف زدیم. مثل همیشه درددل از کتاب و کتابخونی تمامی نداشت. از اینکه این روزها کتاب قیمت بالایی داشت و بعضی کتابها کمیاب شده بود گفتیم. گفتم: این روزها وقتی وارد کتابفروشی میشم اولش با انگیزه کتاب رو برمیدارم ولی وقتی قیمت پشت جلد رو می بینم تمام انگیزه م فروکش میکنه! گفت: من این روزها اول پشت جلد رو نگاه میکنم، از اولش هیچ انگیزه ای نمی مونه برام! از کتابفروشیها گفت که دارن یکی یکی بسته میشن.. و از نمایشگاه گفتیم که انگار دیگه بود و نبودش برای کتاب و کتابخون تفاوتی نداره. گفت: کلی خستگی داره، تخفیفی هم که داره هزینه ی رفت و آمدت میشه. گفتم: تازه اگر کتابی که میخوای رو پیدا کنی.. ولی من دلم به همین دنیای کوچیکِ کتابِ هرساله خوشه.. دیدن آدمهایی که حتی اگر کتاب هم نمیخونند به اسم کتاب اومدن!!! کتاب دنیاتو جا به جا میکنه. تو هر شرایطی که باشی میتونی با این کارت عبور وارد یه دنیای دیگه بشی.. آخرش نگاه کنی ببنی همینجا ایستادی همینجا که نه.. شاید دو قدم جلوتر! از فکرهایی که برای کتاب داشتیم حرف زدیم که خدا میدونه کِی می تونیم اجراشون کنیم.. اینکه اگر یه سرمایه ی درست وحسابی داشتیم چه کارها که نمیکردیم.. یادم هست از دوران دبستان همیشه "علم بهتر است یا ثروت" موضوع انشاهامون بود. همه ی بچه ها ـ بدون استثنا ـ می نوشتند: علم بهتر است. علم .. علم.. اما حالا فکر می کنم همه مون ـ بدون استثنا ـ به این نتیجه رسیدیم که اگر ثروت داشته باشی علم رو هم می تونی به دست بیاری! پس انگار ثروت بهتر است!! از مترو که پیاده شدیم تا یه مسیری باهم پیاده رفتیم و بعد خداحافظی کردیم. وقتی با کسی هستی انگار مسافت هر چقدر هم که باشه خسته نمی شی. مخصوصا اگر اون همراه تو باشی... وارد نمایشگاه شدم. چقدر شلوغ بود. نمی دونم با وجود این همه کتابخون چرا میگن درصد مطالعه کم شده؟! لیست کتابهام رو از کیفم درآوردم. از راهنمای کتاب نشونی ناشر رو پرسیدم. با استفاده از سیستم پیشرفته ی جستجو گفت: این ناشر موجود نیست! ..بین راهروها که دنبال ناشر و کتابها بودم، غرفه ی ناشری که راهنما گفته بود موجود نیست رو دیدم! ..تقریبا کتابهایی رو که میخواستم خریدم به جز چندتایی که یا ناشر شرکت نکرده بود امسال یا کتاب موردنظر. به ساعت نگاه کردم دیگه وقتی نبود. جیبم هم خالی شده بود. وقت برگشت چند دقیقه ای زیر درختها نشستم و نگاهی به کتابهایی که خریده بودم انداختم. سرم رو بلند کردم. از لابه لای شاخه های بالای سرم آسمون پیدا بود. تو بودی... بلند شدم و راه افتادم. به خونه که رسیدم هوا تاریک شده بود. از خستگی انگار دست و پاهام مال خودم نبود. خودم رو روی تخت انداختم. هلال ماه توی قاب پنجره ی بالای سرم پیدا بود. یاد اون روزهای نمایشگاه افتادم که تو بودی، و من .. چشمام رو بستم ... وقتی ترس از آینده و تکرار رهایت نمی کند، و به دنبال دلیلی برای بودن هستی... وقتی وسط چهارراه زندگی ایستاده ای و هر چهارطرف، چراغ سبز نشانت می دهد و نمیدانی از کدام سو بروی... وقتی تردید و دو دلی در تمام وجودت ریشه دوانده و سردرگم می شوی... وقتی انتظار تمامی ندارد و خودت باید تصمیم بگیری... اینجاست که یک دور در مدار ِخودت میچرخی و بعد، چشمها را می بندی که تصمیم بگیری! اما نه با عقل، نه با عشق. با هر دو .. آنوقت... چشمها را که باز میکنی، و می بینی هنوز وسط چهارراه ایستاده ای و قدم از قدم برنداشته ای... انگار، همه ی چراغها برایت قرمز شده اند، نمیدانی این سرخی از چشمهای خودت است یا از مدار ِ متصل ِ چراغها ! این بار اما مصمم می شوی برای رفتن، برای نبودن، ندیدن، ننوشتن... و به خودت می فهمانی که این، هم برای من بهتر است هم برای ... حالا میخواهی دور باشی از اینجا، که شاید فرار کنی از این هیاهو، شاید.. اما می دانی که از خودت، از ذهن ِ خودت که نمی توانی... پس میخواهی نباشی. که در نبودنت، در سکوتت، با خودت کنار بیایی... به کویر که میرسی آسمان انگار نیمکره ای شده دور تا دور ِ تو . صورت فلکی انقدر به تو نزدیک شده که فکر میکنی اگر دستهایت را بلند کنی، میتوانی ستاره هایش را جابه جا کنی دور تا دور ِ هلال ماه بچینیشان. آنجا.. دوست داشتی کاش ماه بودی و روشن. که بی دریغ روشنای وجودت را به تاریکیها می بخشیدی، که سیاهی ِ شب از مهر و بخشش ات نرم می شد و دانه دانه برایت ستاره می فرستاد، که دیگر تاریکی ِ مطلقی نمی ماند و شب هم برای همیشه قشنگ می شد... به دیار ِخوبیها میرسی. مدتی می مانی آنجا، کنار آدمهای خوب ــ آدمهایی که از دنیای پرهیاهوی تو هیچ نمیدانند و تو هم دنیای آنها را نمیدانی و این ندانستن هم خوب است انگار ــ خوب بودن را کنارشان تجربه میکنی، آرام می شوی و.. وقتِ برگشتن کوله ای پر از سوغات خوبیها و مهرها و امیدها را به تو میدهند. برمی داری و برمی گردی. نیمه های شب است که رسیدی. اینجا به آسمان که نگاه میکنی ماه را نمی بینی... کنار خیابان دنبال ماشینی میگردی تا به خانه برسی. از کرایه های غیرمعقول ِ نیمه شب که تعجب کردی تصمیم میگیری با بی.آر.تی بروی! که ماشینی جلوی پایت می ایستد، و کرایه ی معقولش تو را از تصمیمت منصرف میکند. سوار که شدی راننده از همین اتوبوسها برایت می گوید که در این ساعتِ شب مانند «یتیم خانه ی سیار» است! و جالب است برای تو اسمی که راننده برایش انتخاب کرده. خیابان ها را که نگاه میکنی جز یکی ـ دو ماشینی که به سرعت رد می شوند، همه چیز دور از هیاهوی روز ِ شهر، در سکوت است. اما این سکوت انگار اضطراب ِ روز را در خود دارد... راننده سکوت را می شکند و از مشکلات و رنج های زندگی اش می گوید برایت.. و تو یادت می آید که چقدر آدمها و داستانها در شبِ این شهر خاموش مانده اند تا صبح.. و یادِ زمزمه ی آقا سیّدِ «طلا و مس» می افتی... "الهی و ربی من لی غیرک" پیاده که شدی بیشتر از کرایه ی طی شده به راننده میدهی و فکر میکنی این چند تومان چیزی نمی شود، اما شاید به کار ِ او بیاید. نقشه ی این شهر را در دستت گرفته ای و نگاهت روی همه ی مکان های خاطره دار ــ خوب یا بد ــ خطِ قرمز می کشد. چه نقشه ای می شود! از جعبه ی مدادرنگی ها یک مدادِ آبی رنگ آسمان برمیداری تا به کودکی بدهی و بگویی تمام ِ نقشه را برایت آبی کند. آبی ِ آبی... تا شاید آسمان و زمین ات یکی شود! حالا میخواهی آزاد و رها باشی. مثل سرو. که از بندِ تعلق ِ فصلها آزاد است. بهار یا تابستان، خزان یا زمستان فرقی نمی کند برایش. همیشه سبز است. میخواهی دوباره و چندباره فراموش کنی.. عادتِ فراموش کردن هم عادت شده برایت! شاید فقط میخواهی که روزگار تو را مات نکند. همین حافظ هم... ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ ازین فسانه هزاران هزار دارد یاد ... بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم مگر رسیم به گنجی درین خراب آباد ...
| Design By : TopBloger.com |
